۱۳۹۰/۰۲/۲۴

مرگ















خدا راضی شد

و مرگ 
دختر را ربود
دزد نامسلمان
به بانگ لااله الا الله
می بُرد

و مـــن
گریان از پـــی
مال خَرِ طماع
دختر را
لحظه ای برانداز کرد و
اِسْمَــعْ اِفْــهَــمْ کُنـــــان
 بلعید
من
خسته نشستم
و مرگ 
بِشکَن زنان گریخت
حال مال باخته را
گور سرد می داند
*
دیگر هیچ صورتی یادم نیست
رنگ موهایت
لبان ات
شکافته بود ند از تشنه گی
دهان ات
مترودِ حرف و  سیاهِ  درد
 اندام رقص اندود
 نه !
نه این استخوانِ مانده  در دهان مرگ
خاک سرد است
یادم نیستی
باشد
هم را می بینیم
تو با دو بال نورانی
و من تاریک
حیف!
دعای من نشد
شاید
دعای تو کارگر شود