‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما اراکده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما اراکده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۱/۱۲

لنگان


اینکه یک دختر بچه سه سال و نیمه ازتو بخواهد اسم اش را مهد کودک سرکوچه که اقلکم روزی یک بار از مقابل در و دیوار های رنگی اش با حسرت رد می شود بنویسی و تو هر بار به دلایل  مختلفی - بگذار پاییز بشه ، هنوزمدرسه ها باز نشده ،الان شبه باشه  صبح ، باشه حقوقمو بگیرم ، باشه تابستون هواگرم شه ، باشه داداشی بزرگتر شه - ننویسی و خودت هم هر بار که رد می شوی سر تکان دهی و سعی کنی با کتاب قصه و کارتون و عروسک و پارک بادی و چیزای الکی دیگه قضیه را ماست مالی کنی و هم زمان  شانزده سالگی ات یادت بیاید که چرا بابا برای من کفش نهرین با کف سه رنگ نمی خرد تا من هم بتوانم  توی هنرستان کنار بچه هایی که کنار بوفه ایستاده اند وایستم ساندویچ بخورم ومثل اونها  قیافه بگیرم .یا  آنقدر چوب کاری شده ی کم توقعی و طبع بلند  کسی  هستی که باتو زندگی اش رابه اشتراک گذاشته و بخواهی یک کار درست و درمان برایش انجام بدهی و  نتوانی و  همه اش با خودت کلنجار بروی که چرا  عوض اسب سفید الاغ سواری ؟یا وقتیکه روز مادر یا پدر نزدیک است  دست و دل ات بلرزد که راستی من چه کاری تا حالا برایشان انجام دادم؟یا وقتی  تولد یکی از بچه های خواهر زاده  یا برادرزاده هایت است بگویی یعنی بقیه چی می خواهــند بخرند؟آنوقت به خودت شک می کنی . به اینکه چرا  اینقدر برای انجام کارهایی که دیگران خیلی راحت و مثل آب خوردن انجام می دهند  باید فکر و خیال به سرات بزند .شک نکن! مشکل از کسی نیست. اینجا مقصر آب و هوا و نقص فنی و کهنه گی ناوگان هوایی نیست. این دفعه دیگرخلبان مقصراست.
-خاله من می خوام برم مهد کودک درس بخونم. مقش بنویسم .یک عااااالمه دوست پیدا کنم. خمیر بازی کنیم.دیگه تاب و سرسره بازی کنیم. الا کلنگ  بازی کنیم. شعر بخونیم. دیگه دیگه خوراکی هامونو بخوریم .  بابا پس کی دیگه می ریم مهد کودک  اسم منو بنویسی ؟
-- الان که شبه بابایی مهدکودک روزها بازه. شبها خاله ها می رن خونشون بخوابند. اَه ! ببین مرتیکه ی شتر چه جوری می پیچه جلوی آدم !
-شترشتر راه برو! تا دم ایستگاه برو !داداش جونم زن میخواد پولشو از من می خواد .
-- قربون  فرشته خوشگل  بشم .
-بابا ! منو می بری جای اسب ها؟
--باشه جمعه صبح  می برم ات .بستنی هم می خوریم.
-مامان گفته زمستونا بستنی نیست . تازه شم  سرما می خوریم.
-- نه  ! به مامان چیزی نمی گیم.
- آخ جون ! برای داداشی هم بخریم؟
-- نه بابا فقط خودمون دوتایی.
-امروز چند شنبه است؟
-- شنبه .
کنت هامسون نویسنده رمان گرسنه  متولد 1859  نروژ است که این داستان را در 31 ساله گی به عنوان کتاب اول اش منتشر کرده  است. هم عرصه ی اسکاندیناویایی  ایبسن (دشمن مردم) و اندرسن (شازده کوچولو)  گاردر (دنیای سوفی ، زندگی کوتاه است )یکی از غریبترین نویسنده هایی است که دنیا به خود شناخته است. کسی که در عین گمنامی کتاب هایش بین بزرگانی چون همینگوی(برفهای کلیمانجارو) و آندره ژید (مائده های زمینی )دست به دست می گشته است. کسی که او را داستایفسکی اسکاندیناوی و پدر سیال ذهن می نامند و شخصیت های داستان هایش را با تک گویی های مداوم روانکاوی می کند. حالا اگر همان کس  درست در زمانی که همه دنیا به اتفاق ، نازیسم را خطری برای بشریت بدانند ، جایزه نوبل ادبیات اش را به دست یوزف گوبلز دست راست هیتلر بدهد  و تنها خطر برای بشریت را بریتانیا بداند ، شما در مورد او چگونه خواهید اندیشید ؟
یازده  کتاب حاصل قلم فرسائی های نویسنده ی مهاجر به امریکاست که  نان و نمک با طعم میلیتاریسم می خورد  اما  زیر بیرق ناسیونال سوسیالیسم آن هم از نوع افراطی اش سینه می زند.درک اش مشکل است و صد البته عقیده هر کس به خودش ربط دارد .من همیشه در مورد شَجاعت ویا  حماقت در ابراز عقیده دچار سردرگمی هستم. هامسون با اینکه با خانواده ی فقیر اش در روستایی دور افتاده زندگی می کرد خیلی زود فهمید که پشت دریاها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی با ز اند.
 هنینگ کارلسن کارگردان دانمارکی ،داستان گرسنه را در 1966 جلوی دوربین برده است  وبه گمان من اگر کسی بخواهد بخاطر استفاده از یک داستان به کسی جایزه بهترین اقتباس را بدهد باید گفت کارلسن مستحق آن است  و نه تنها هیچ دینی به نویسنده کتاب نخواهد داشت ، بلکه با فیلمش داستان غمگین و سرد هامسون را زنده کرده است.از کارگردانی  فیلم گذشته بازیگر سوئدی مرد فیلم گرسنه  که  ماه قبل در یک سانحه آتش سوزی درگذشت به نحوی غرور آمیز به سبک بازیگری تئاتری استانیسلاوسکی پای بند ی خود را نشان است. نقل شده او برای بازی قابل باور -زیر پوستی - در فیلم مسافتی طولانی را با پای پیاده تا محل فیلم برداری با شکمی گرسنه طی می کرده تا به مفهوم واقعی کلمه در نقش فرو رود. از این دست می توان به کار  استاد بازیگری ایرانی جناب انتظامی نیز  در فیلم گاو مهرجویی انجام می داده است و یا  نائومی واتس در 21 گرم که به نقل از خودش چند ماه قبل از بازی در فیلم مدام گریه می کرده است ، اشاره کرد.  به هر حال این سبک بازیگری حداقل پاداشی که برای بازیگر فیلم به ارمغان آورد  نخل طلای جشنواره کن بود .درست است که بقول نشریه گاردین گرسنه جزو 1001 کتابی است که یک انسان باید قبل از مرگ بخواند ولی بی انصافی است اگر فیلم کارلسن را حداقل جزو 1000 فیلم برتر تاریخ سینما ندانیم . فیلم آنقدر تاثیر گذار بوده است که می توان رد پای قدم زدن های  پونتوس (پر اسکارسون) نویسنده را از اسلو تا جای قدمهای الی (کریس پارکر) فیلم  تعطیلات همیشگی جیم جارموش ( 1980)  در شهر پیدا کرد.فاصله ی درازی است . می دانم .اما اگرچه هر دوقهرمان  پایان فیلم سوار بر کشتی شهر غم زده ی خود را برای آینده ای بهتر ترک می کنند اما قطعا این شباهت ظاهری بین ایندو هیچ ربطی از لحاظ محتوی نمی تواند داشته باشد.
فیلم جارموش یک پایان نامه مدرسه ای است که قهرمان امریکایی اش مثل هرانسان دیگردرعین بی گناهی ممکن است دست به انجام هر کاری برای خلاص شدن از موقعیتی که  گرفتارش شده است بزند .اما قهرمان همیشه گرسنه نروژی آنقدر عزت نفس و غرور دارد که برای برآوردن اولین نیاز یعنی زنده بودن  حاضر به قبول هیچ عمل پستی نیست.کت اش را بخاطر کمک به گدایی که از او درخواست کمک کرده می فروشد اما برای اجاره اتاقی که در آن به نوشتن - مهمتر از گرسنه گی - مشغول است درمانده است . عاشق می شود و در عاشقی تن به آلودگی نمی دهد.درست زمانیکه زیر نگاه های پرسشگر و فضول دیگران در هم شکسته  و بی هدف بنظر می رسد برای معشوقه اش الهام بخش و امید وار کننده است.البته مقایسه یک نوجوان با مرد جا افتاده ای که به اصولی پایبند است شاید غلط بنظر برسد اما شباهت های فیلم باعث نمی شود که هجونامه جارموش در مورد زندگی فلاکت بار یک نوجوان سرگردان را با سرگردانی های یک نویسنده که ممکن است نوجوانی اش مشابه  او باشد مقایسه نکرد.قهرمان هامسون حتی شبیه ژان والژان ویکتور هوگوهم نیست . نه آنقدر قوی است که  چرخ گاری فرورفته در گل را بیرون بیاورد و نه  دنیایش تاب تحمل کسی مثل بازرس ژابر را دارد .چرا که  به اندازه او جرات دزدی هم ندارد. شاید گرسنه گی و فقر قهرمان هامسون شبیه قهرمان جنایتکار قصه ی  داستایفسکی  باشد . اما تفاوت آنها بسیار آشکار است. شَجاعت و یا حماقت  در ارتکاب به جنایت!در همه این ماجراها نیاز حرف اول را می زند.آنچه را که آبراهام مازلو آنها را در هرمی پنج سطحی از قوی به ضعیف راباعناوین  نیاز های فیزیولوژیک،  امنیتی،  عاطفی،  اجتماعی-احترامی و خودشکوفایی ترسیم کرده است.سطح اول هرم قوی ترین طبقه آن است.جایی که شیران روبه مزاج می شوند و اولیور تویست متولد می شود.
کتاب هامسون دوترجمه پارسی دارد را که یکی را سید حبیب گوهری راد و دیگری را احمد گلشیری ترجمه کرده اند.  همچنین خانم ماریا ژیسه نیز  در سال 2001  آنرا با حال و هوایی امروزی  و مشورت خود کارلسن فقط با بودجه ای 10 هزار دلاری  بازسازی کرده است.
-میشه دیگه این فیلم رو نبینی؟
-- این فیلم مهرجویی رو دوست دارم.
- بله ! البته شما قدیما علاقه تون بیشتر به فیلم پستچی بود تا مهمان مامان.
-- آدم ها عوض می شن . اون مال دوران نوجوونی بود.
- آخه ! خوشم نمی آد چشمات پرآب شه.  پاشو دیگه حالمونو گرفتی !
- ای مامان شیطون . شما که گفتی زمستونا بستنی نیست .با باباجون رفتم مغازه ی آقای بستنی  یخچال اش  یه عالمه بستنی داشت! چوبی ، لیوانی .نونی . زرد قرمز .گیرین .بلک.پورپل .هاهاهاها.
-!!!!

۱۳۸۹/۱۰/۲۸

خاکستر
















در صبح جمعه ی لعنتی کسالت بارفیلم صامت سیاه و سفید من ایستاده را پای خود می نشاند.از 81 سال پیش که کارگردان فیلم جان استیوارت رابرتسون آنرا در امریکا ساخته است  ،  با همه کهنه گی فیلم  همچنان به طرز مسحور کننده ای  بیننده  مثلا مدرن را تحت تاثیر قرارمی دهد . برای من که صامت بودن و سیاه و سفید بودن را خیلی می پسندم شبیه آلبوم عکس قدیمی خانوادگی مان پرستیدنی است .انگار دنیا از 8 دهه قبل  عوض نشده است .حرف ها آشنا عقیده ها قابل فهم  و حتی  وسوسه های شیطانی هنوزشیک و اغوا کننده اند.قصه را کسانی دیگر هم فیلم کرده اند. یک نسخه را در  1932 رابرت مامولیان ارمنی و دیگری  را ویکتور فلیمینگ در 1941 ساخته است.همان فلمینگی که بربادرفته  و جادوگر شهر اوز را از او دیده اید. حتی اوسن ولز فقید هم نتوانسته با وسوسه کارگردانی تئاتری این داستان مقابله کند.بین اینها فقط فیلم مامولیان  جایزه اسکاربازیگری را برده وبازیگرش برگزیده جشنواره ونیز هم شده است .
 کسی که فیلم را ترجمه کرده آدم با ذوقی است.زیر نویس پارسی فیلم بسیار شاعرانه و شکسپیری به نظر می رسد .نمی دانم شاید ترجمه این چنینی برای یک داستان در مایه ی علمی تخیلی و ترسناک که ژول ورن و آیزاک آسیموف هم دستی در آن دارند بسیار فیلسوفانه به نظر برسد.
قصه را یک نویسنده اسکاتلندی به نام رابرت لوییس استیونسون در سال ۱۸۸۶ نوشته است. اوهمان خالق جزیره گنج  است.وی هم دوره قاجارهای ایران است. عصر قجری دوره طلایی شعر و موسیقی و البته سینماست.او همدوره  برام استوکر خالق دراکولا  هم هست.دنیای استیونسون چقدر شبیه دنیای کافکایی است که من می شناسم . او همعصر برنارد شاو ، جیمز جویس و تی اس الیوت در جزیره ویکتوریایی است .دلیلی ندارد فکر نکنم که افکار هم عصرانش بر او و متقابلا او بر ایشان بی تاثیر بوده است. پزشکی که باب ترین دوست برای دوستان ناباب اش بشمار می رود و فرشته خویی مثال زدنی دارد ، داروی شرارت را ساخته و با دل و جان اش می نوشد .  دل و جان  اش  آگنده و زخمی می شود و در نهایت جایی بی بازگشت از راه شر تا خیر جان به جان آفرید تسلیم می کند . آزمون و تجربه ای که من هیچگاه در ظاهر حاضر به امتهان اش نیستم .این دیگر مشروب  یا  تریاک و زنباره گی نیست که بگویم ولش کن  با یکی دو بار آموخته و آمیخته اش نمی شوی . این رفتن تا ته ته رفتاری است که انتهایش در عین روشنی نامعلوم است.این دیگرعین شرارت است .نوشیدن عصاره بدی زخمی می زند که حتی بعد از خوب شدن همیشه گند و خون فاسد دلمه شده اش از سینه بیرون خواهد شد. همیشه کلمه اخلاق بدجوری مرا درگیر خودش می کند . می دانم کسانی که از اخلاق دم می زنند  آدم های سالم و درستی نیستند. اصلا من از تمام ادم هایی که چیز ها را با صفت اخلاقی و غیر اخلاقی دسته بندی می کنند متنفرم. از ممیزی از خوبان و بدان و آن ضربدرهایی که پای تخته سیاه جلوی اسمم گذاشته اند.
با اینکه  مدتی است که دیگر هیچ واعظی مرا این چنین نمی نشاند باز بی توجه به همه چیزهای قابل توجه نشسته ام و محو تماشای چیزی هستم که بعد تمام شدن اش بیشتر به پوچی روایت جاری و ماجراهای اطرافم  پی خواهم برد. چایی شیرین ، کره  و عسل ، پنیر و گردو و تافتون کنجدی که لای نایلون عرق می ریزد.   
- نهار خونه ی مامانیم ها !
-- فیلم تموم شه می ریم.
- می خوام جاروبرقی بزنم هوای نی نی رو داشته باشی !
-- حالا باشه بعد فیلم می زنی.
-باب با!  بریم تو اتاقم بازی کنیم !
-- باشه بعد فیلم بابایی.
-چقد دیگه اش مونده تموم شه.
-- نمی دونم . شایدیک ربعی.
-   امیدوارم یک ساعت بیشتر نشه.
-- باشه به اش میگم.
 ناخود آگاه آدم  ترسناک ترین چیزی است  که خداوند خلق کرده است.من دکتر  جکیل را که یادم نمی آید اما آقای هاید بودن را تجربه کرده ام. ترس شیرینی دارد.زهری دارد که به آرامی همه نسوج ات را بی حس و بی حرکت می کند.یخ می زنی . درست مثل وقتی که داخل استخر یخ آن ته ته آب بی حرکت و بی صدا نفس ات را حبس می کنی.بعد از گذشت شصت ثانیه اول قفسه سینه ات فشرده  می شود ، سپس صدای دینگ و دینگ نبض ات را میشنوی عجیب اینکه  فکرات دیگر به جایی نمی دود و آرام می گیرد. به هیچ چیز فکر نمی کنی. کف استخر لرزان می درخشد و آن بالا صدای آدم ها ازوسط قل قل گنگ آب نامفهوم است. چقدر ماهی بودن خوب است.کاش دنیا همیشه همینقدر آرام باشد.
کنارش ایستاده ام. چادر نازک و بدن نمایی به سر دارد. قرمزی  و چسبی لباس زیر اش کاملا نمایان است. می توانم او را به تمام آرزوها و لذتی که با شوهر سابق اش نچشیده برسانم. می توانم تمام جنون و وحشی گری متجاوز رودی خروشان را در دشت گرم و خشک برایش به نمایش بگذارم. انگشتانم تغییر شکل داده اند دستانم شبیه پنجه های گرگی شده اند. حس می کنم دندان های نیشم از گوشه ی لبانم بیرون می زنند. به او نزدیک می شوم. آب دهانش را قورت می دهد و شرمی سرخ به گو نه اش رنگ می پاشد.
نمی دانم این مقدمه بیات ترک موذن زاده اردبیلی چرا یکدفعه از لابلای پرده به غروب نشسته اتاق هجوم مرا سد می کند. می ایستم . می لرزم.می گریزم.
گرگ همیشه گرگ است. آدم نمی شود. ذات آدم ها را نمی شود عوض کرد. نیک سیرت هیچگاه در پلیدی غرق نمی شود. می دوم شبیه کینگ کنگ و از  بلند ترین مناره بالا می روم. دور و برم را هواپیما های ملخی گرفته اند. می پرم و تا کوهی دور بال می زنم.
-بابا بیا وسایل پزشکیمو بده !
- دیگه صبحانه نمی خوری؟
از کسی غیر از خودم گله ندارم . من زخمی اشتباهات خودم هستم. مجروح و دردمند افکار خودم. قضاوت ها و تصمیمات خودم.باخته ام. این بار دیگر همه چیز را. نه حوصله قمار دیگری هست و نه مایه اش.دنیا را زیر و رو کردم و غیر خودم دشمنی نیافته ام. خسته ام.
آزمایش سختی بود. منتظر ملک الموت نشسته ام. ظاهرا از او خبری نخواهد شد. من با این زخم ها باید بسازم.باید برخیزم.طعم جنایت و مکافات اش را با هم می چشم.این ها چس ناله های یک شکست خورده نیست . نیازی به همدردی و تلخ تر کردن کامم نمی بینم. شاید نوشتن این ها دردی از کسی دوا نمی کرد آمدم تا تکرار کنم کسی که عبرت نگیرد عبرت دیگران می شود. سکوتم از غصه و ناراحتی نیست. تاوان زیاده گویی هایی است که کرده ام.نزدیکان می گویند تو افسرده ای و با لذت پوزخند می زنند. ولی خودم میدانم دلیل سکوتم این حرف ها نیست.کسی جایی گفته انچه تورا نکشد قوی تر ات می کند. نمی دانم.
من شیرجه ام را زده ام و حالا کف استخر یخ زده ای هستم که شاید تابش دوباره آفتاب ذوب اش کند و بهار شبیه دمپایی گم شده از زمستان روی آب بیایم و دل کودکی  را شاد کنم.

۱۳۸۹/۰۹/۱۰

فیلم رنگی است



شاهین مالت (جان هیوستون1941)
اگر روزی بخواهم نگاه به زندگی پیرامون ام را به یکی از ایسم های شناخته شده و غیر کاغذی تشبیه کنم اکسپرسیونیسم (هیجان نمایی) تنها مدل  مشابه  برای  درک شیوه آن است.لازم نیست بگویم که   هنوز هم به ارزش عشق و شادی و معنویت ایمان دارم  . به عواطف انسانی و انسان امید دارم. می دانم پایان رشادت و ایثار  مرگ نیست . دنیا با همه ی تلخی هایش خیلی هم پوچ نیست .فقط آرزو دارم دنیا از این چیزی که هست پاک تر باشد.
اما شاید این نگاه من ریشه در عملکرد بسیار موفق سیستم سازان کنونی در ایجاد فضایی این چنین تیره داشته باشد.گفتم سیستم سازان و  نگفتم سیاستمداران !من علاقه ای به مردان و زنانی که به شیوه ای  بلاهت آمیز بازیچه دست دیگران اند ندارم.اشتباه نکنید! از آن دسته نیستم  که مشکلاتم را به گردن رفیق بد و ذغال  خوب و جغرافیا و از این دسته بهانه های مدرن بیاندازم. ابدا ً!فضای کنونی اجتماع ما ربطی به دهه 1905 تا 1930 آلمان که  هیجان نما ها ظهور کردند ندارد .این جا نه از  خشونت  وفقر و جامعه طبقاتی خبری است و نه از سر خورده گی و عقیم شدن ارزش های انسانی .بگذریم !موضوع ساده تر از این حرف هاست.بهتر است در مورد سینما حرف بزنیم.
در سینمای آلمان و آثار هیجان  نمای آن می توان به مطب دکترکالیگاری(رابرت واینه 1919 ) اِم (فریتز لانگ 1930)و متروپولیس (فریتز لانگ 1927) اشاره کرد .داستان سه فیلم در مورد جنایت ، اسارت و وحشت از شخصیت های روان پریشی است که افکار و روحیات آنها بر زندگی افراد پیرامونشان تاثیر گذار و سرنوشت ساز است .
علاقه من به فیلم های سیاه و سفید و قطعاً سینمای نوآر(فیلم سیاه ) به همین خاطراست. چرا که پیشینه فکری تمام کارگردان های نوآر اسکپرسیونیسم است.  چه فکری می کنید ؟ آیا اطراف من را قهرمانان تنها یا  مشتی تبهکار ، زنان هرزه ، قاتلان مرموز، کارآگاهان خصوصی و  خشونت  گرفته اند ؟ شاید نه !
گفتم نوآر و رفتم سراغ سینمای فرانسه.مطمئن باشید در مورد موج نوی  تروفو  و گدار حرفی ندارم. اینجا تنها کسی که به صحبت ما ربط پیدا می کند ژان پیر ملویل و فیلم سامورایی (1967) است .در سامورائی ، جف کاستلو (آلن دلون) قهرمان تنها و شکست ناپذیری است که عشق پاشنه آشیل و پایانی تراژیک برای اوست.سنتی که در مورد مرد و زن فیلم نوآر همیشه صدق می کند این است که او نباید به سبک و شیوه همیشگی زندگی اش پشت کند.چرا که تغییر مسیر از روش ها و عادات برای او برابر با مرگ است.   والبته مرگی که او می گزیند مرگی آگاهانه است  و بیشتر در پی هدفی معنوی است تا مادی.
کنتراست بالای نورها ، شب های تمام ناشدنی ، سوء ظن های مرضی ، بدبینی و نا امیدی  بخاطر آینده ای پر از خطر فساد و تباهی برای جامعه ،  فضا های بسته و تکراری ، در نگاه من به جامعه چه معنی دیگری غیر فیلم ســـیاه (نوآر)می تواند داشته باشد؟
پارانویا (توهم دشمن انگاری)؟ نه !حداقل این است که من  بر خلاف بعضی ها هیچ کس و هیچ چیز را دشمن نمی پندارم.شاید شما با یک نویسنده ضد اجتماع طرفید ؟ اما  نه .یک شخصیت ضد اجتماع علائمی دارد .خود محوری، فقدان وجدان، رفتار تکانشی و جاذبهٔ سطحی نشانه های فردی اینچنین است . من خیلی کمتر  از تاجری بی رحم،  روحانی ای عوامفریب و  یا سیاست مدارای متقلب به  دیگران آسیب وارد کرده ام.
کجا زندگی می کنیم ؟ در جامعه ی پر از رَنگ بدون رِنگ ،افسرده بی آهنگ و سرخورده به هر بهانه ، تعریف بهتری دارید ؟ گفتم جامعه ؟ ظاهراً این  کلمه ی جامعه دست بردار نیست .کسی هست که وجود رنگ را در سینمای جدید نوآر آزار دهنده و انتزاعی  بداند ؟
مفهوم انتزاعی بودن را در هیجان نمایی می توان  بوسیله تغییر سبک تشریح کرد .جایی که بر اثر تغییر آبستره توسط کاندینسکی خلق می شود .اما در سینما منظورم مقایسه فیلم سیاه و سفید و رنگی شده است.قطعاً آثاری چون راننده تاکسی (مارتین اسکورسیسی 1976)مظنونین همیشگی (برایان سینگر 1995) ، محرمانه لوس آنجلس (کرتیس هانسون1997)  یا شهر گناه (روبرت رودریگر 2005) را باید فیلم  نوآر های  رنگین موفقی به حساب آورد. اما هیچ طرف دار منصف  این ژانر  آنها را با آثار  سیاه و سفید هاوارد هاکس (خواب بزرگ1946)، بیلی وایلدر (غرامت مضاعف1944 )، جان هیوستن (شاهین مالت1941 )، هیچکاک ( سایه شک1943 )و اورسن ولز(نشانی از شر  1958) مقایسه نخواهد کرد.
اگرچه فیلم رنگی  از 1960 همه گیر شد اما سبک هیجان نمایی در سینما  بر خلاف نقاشی های هیجان نما که زمختی و اغراق آن ها گاهی چنان تند و بی پرده  اند که حتی بدبین ترین افراد نیز آنرا غیر واقعی می پندارند  ،به خاطر همین تغییر رنگ و لعاب خیلی  حقیقی بنظر نمی رسند. نقاشی هایی  چون شب پر ستاره (ونگوک1879) ویا جــــیغ( ادوارد مونک ١٨٩٣) را می توان در زمره چنین کارهایی وفادار به سبک شمرد.
اما سینمایی که   لحن نوآر دارد بسیار حقیقی تر دردناک تر و تداعی کننده  تر برای بیننده  است.قصد مقایسه کارکرد اکسپرسیونیسم در نقاشی و سینما را ندارم چرا که در بسیار ی از فیلم ها  نقاشی های بکار رفته ، طراحی های صحنه ، نورپردازی ، موسیقی ، دکور و نماهای درشت همگی جلوه هایی از سبک مشروحه هستند .
بنظر بعضی سینمای وحشت را باید معادل نقاشی های هیجان نما دانست. ژانری که اتفاقاً بسیار پر طرفدار است.فرانکشتن و دراکولا و ظهور غول های بی شاخ و دم زمینی و و ماورائی که اکثرن بی دلیل آدم می کشند درسطح سینمای  عامه پسند  و در سطح بالاتر تر آثار هیچکاک و فریتز لانگ را می توان از این دست برشمرد.
با اینکه از چیزی به نام سینما و بدتر از آن تلویزیون این جنبه های ابلهانه سرگرمی بسیار متنفرم اما هیچگاه میلم برای دیدن آثار سیاه و سفید ده ۴٠ و ۵٠ نوآر  آن فروکش نخواهد کرد.
سینمای زنان هرزه و یکبار مصرف ، الکلی های بی مصرف ، انگل ها ی اجتماع ،روانی ها ی خطرناک ،قاتلین بی رحم ،  بیماران تهوع آور ، آدمخواران ،  دیوها ،  مار ها ،‌ عقرب ها  و از همه حقیقی تر ارواح  هرچه هست  بخشی غیر قابل انکار  اززندگی آدم های  اجتماع  است . زندگی آدم های  اطراف ما  هرچند که دور از ما باشند  افسانه ای  و دروغ نیست.
درونیات آدمی هیچ گاه دروغ نمی شود.






- همینگوی می‌گوید:
دنیا جای خوبیست، ارزش جنگیدن را دارد  ...
من با بخش دوم موافقم ...  .
سامرسِت -مورگان فریمن-در فیلم  هفت (دیوید فینچر1995)

۱۳۸۸/۰۶/۱۸

حرفه ای



آنچه مرا به دوباره دیدن  فیلم حرفه :خبرنگار (مسافر)وا می دارد‌،‌ جسارت شخصیت اصلی فیلم برای کشف حقیقت است. می دانم همه آدم ها در زندگی شخصی هدفی را برای خودشان در نظر می گیرند اما آنچه یک نفر را بین افراد جامعه منحصر به فرد می سازد انجام عملی است که دیگران شاید حتی به آن فکر نکنند. حرکتی قهرمانانه و یا غیر عادی. بار ها و بارها از خود پرسیده ام که کار مهم من در زندگی چه می تواند بوده باشد. آیا چشمان من  برای دیدن حقیقت آنقدر باز بوده اند ؟ یا بدون توجه به  اتفاقاتی  که در تمام این سالها اطراف رخ داد است در خیالات و اوهام خودم بوده ام.
دنیا نیازی ندارد که تمام آدمهایش قهرمان باشند . حتی شاید لازم نباشد بسیاری از آنها نابغه و یا استثنایی بنظر برسند. اما گاهی نشستن و فکر کردن در مورد اینکه زنده بودن فرد چه فایده  داشته و چه تاثیر بر اطراف گذاشته خالی از لطف نیست.این روزها بیشتر در این مورد فکر می کنم و کمتر چیز مهمی بخاطر می آورم.
جک نیکلسون را   که این روزها ٧٢سالگی اش را سپری می کند  هنوز با درخشش (استنلی کوبریک) ، دیوانه ای  از قفس پرید(میلوش فورمن )در خاطر دارم . مردی با ده جایزه معتبر بین المللی(7افتخار گلدن گلوب و 3 جایزه اسکار) یقیناً بجز استثنایی و نابغه نام دیگری نمی تواند داشته باشد. صحبت راجع به یک ستاره هیچ وقت آسان نبوده است . وقتی بازیگری صاحب سبک  کنار کارگردانی که هنر و فلسفه و جادو را با هم مخلوط کرده است قرار می گیرد نتیجه  بدست آمده کاملاً چشم گیر است.میکل آنجلو آنتونیونی کارگردان پر افتخاری که توانست در  6 دهه فعالیت سینمایی اش در تمام جشنواره های اروپایی و امریکایی بدرخشد این فیلم را مابین دو فاصله زمانی 5 ساله بین فیلم قبلی و بعدی اش ساخته است .  که این امر حکایت از  درگیری های ذهنی و فکری و شاید وسواس وی داشته باشد.شاید بین  فیلم های یک کارگردان یک اپیزود یا یک نمای خاطره انگیز شما را میخکوب کند. مثل نمای آخر فیلم بربادرفته(استنلی کوبریک) و یا نمایی میانی از تایتانیک(جیمز کامرون) و یا صحنه ای از نجات سرباز رایان(استیون اسپیلبرگ) و یا نمونه های  وطنی از فیلمهای  قیصر (مسعود کیمیایی) و یا دلشدگان(علی حاتمی) که در ذهن ها باقی خواهد ماند....
اما یک برداشت 7 دقیقه ای  در قسمت پایانی فیلم حرفه : خبرنگار وجود دارد که در آن شاعرانگی و حقیقت زندگی و مرگ در فیلم به حد اعلای آن می رسد. برداشتی طولانی و بحث بر انگیز  که لاک شخصیت اصلی مرد فیلم  در اتاق بروی تخت دراز می کشد و دوربین از اتاق او بیرون کشیده می‌شود و در حیاط به گردش  در می آید از پنجره اتاق بیرون آمده و مردم و چیزها به درون کادر می‌آیند و بیرون می روند تاوقتی که دوربین در گردش خود دوباره به اتاق باز می‌گردد و وی را مرده می‌یابد.پایانی غم انگیز  که خفقان حاکم بر یک جامعه ی دیکتاتــــور را بخوبــــی نمایـــــان می سازد.
بازیگر زن فیلم ماریا اشنایدر  که تجربه بازی کنار یک ستاره را در فیلم آخرین تانگو در پاریس (برناردو برتولوچی)در کنار مارلون براندو تجربه کرده بود بار دیگر توانسته بازی روان   و خاطره انگیزی از خود به نمایش بگذارد. هر چند اشنایدر برای ستاره بودن چیزی از نیکلسون کم ندارد اما این داستان خود فیلم است که اجازه بزرگ نمایی بیشتر را  به بازیگران نمی دهد و بیشتر بازیگران بجای ایجاد جذابیت های شخصیتی برای خود در خدمت روایت فیلم هستند .عقیده ای که خود انتونیونی نسبت به بازیگران فیلم هایش دارد و آن این است که آنها همانند دوربین و یا چیز های دیگر فقط عنصری از عناصر فیلم هستند.
آنتونیونی در مصاحبه با کایه دو سینما(1960) در مورد  خودش  گفته است:
-من تئوریسین سینما  نیستم. اگر شما از من بپرسید که من چطور کارگردانی می کنم اولین چیزی که به مغز من می رسد این است : نمی دانم.
ور در قسمتی دیگر می گوید:
بزرگترین خطر برای کسانی که در سینما مشغولند این است که آنها یک امکان  و قابلیت خارق العاده ای برای دروغگویی پیدا می کنند.

      The Passenger (Professione: reporter)
مسافر - حرفه خبرنگار
کارگردان : میکل آنجلو آنتونیونی (2007-1912)
سال ساخت : 1975
بازیگران : جک نیکلسون - ماریا اشنایدر

۱۳۸۶/۱۲/۱۳

آدم

شاید آن چه بیشتر از شیوه روایی داستان یک خطی فیلم«21 گرم » ، نحوه تدوین  و حتی بازی های  درخشان بازیگرانی چون شان پن ، نائومی واتس  و بنیچو دل تورو در فیلم  به چشم می آید ، توجه داستان  به این مطلب باشد  که فاصله بین مفاهیمی نسبی همچون  غم و شادی و خوشبختی وبدبختی,چقدرمی تواند کم  و از بعد زمان کوتاه باشد. 
عباراتی چون  کوچک بودن دنیا ،ارزش زندگی  و  یا بی ثباتی و بی ارزشی آن در فرهنگ عامه همیشه شنیده  شده  است ، اما آن چیزی که معمولاً فراموش میشود خوب دیدن  و لمس و حس هر کدام از وقایع  و افرادی  است که با آنها در ارتباط ایم.شاید اندک آدمهایی وجود داشته باشند  که در طول زندگی خود به درک درستی از اشیاء ، آدم ها و وقایع اطرافشان برسند. روز مرگی بیمار ی شایع دوران ماست . بسیاری از اتفاقات دردناک زندگی  اکثر مواقع آنچنان بیرحمانه است که گویی هیچ تخفیفی برای آنها درنظر گرفته نشده است. سریع و پیش بینی نشده ساده و مشابه هم ، شاید بهترین توصیفی است که بتوان از اینگونه حوادث بیان کرد. جایی نائومی واتس بازیگر فیلم بیان کرده که ارتباط بین سه انسان صرفاً بخاطر یک تصادف دردناک اتوموبیل نیست بلکه عظمت و هیبت خدا ست که در یک حادثه به رخ کشیده می شود. بحث قضا و قدر نیز در فیلم  مورد اشاره قرار گرفته  است دیالوگ های رد و بدل شده بین جک و دوست کشیش اش  در مورد رابطه مسیح (خدا) با وقایعی که برای  او رخ داده جالب توجه اند.

 جک - عیسی به من خیانت کرد.
کشیش - بس کن و گرنه میری جهنم
جک-جهنم؟اینجا جهنمه.
کشیش-داری روح خودت رو لعنت می کنی
همین الان خفه شوو از عیسی طلب بخشش کن
جک - طلب بخشش؟هرکاری که از من خواست کردم
عوض شدم زندگیم رو وقفش کردم اما اون به من خیانت کرداون وانت لعنتی رو بهم دادتا بتونم خواسته اش رو انجام بدم کاری کرد تا اون مَرد و بچه هاش رو بکشم اما بهم قدرت موندن و نجات دادنشون رو نداد
کشیش -اینقدر کفر نگو حرومزاده !به مسیح هیچ ربطی نداشت
جک- خدا حتی از حرکت یک تار مو خبر داره. خودت یادم دادی!

 وجه دیگر داستان اشارات مختلف به مسئله عشق است . حرفهای کریستینا (نائومی واتس) در ابتدای فیلم ، رابطه عاشقانه همسر جک گوردن(بنیچو دل تورو) با وی، اشاره های فیلم به مسیح به عنوان یک دوست از  انجیل  و حتی نقل قول  پل ریورز (شان پن) از شاعر ونزوئلایی در مورد چرخش زمین و این که چطور دو نفر انسان از دو جای مختلف به هم می رسند. 

البته رابطه  پل ریورز(شان پن) با همسرش و اسرار او برای داشتن بچه  در دوران بیماری و عشق او به کریستینا پس از پیوند قلب همسر وی  خیلی  توجیح پذیرنظر نمی رسد. عشق پل به کریستینا  بخاطر احساس دین او به وی و بی توجهی به همسری که  در دوران بیماری  کنارش بوده  کمی دور از انصاف است.
عنوان فیلم که برگرفته از تحقیقات یک پزشک آمریکایی است .به گفته وی وزن بدن پس از خروج روح از بدنش به میزان 21 گرم کاهش پیدا میکند. چیزی که ما از دست می دهیم ارزش کمی آنچنانی ندارد.به گفته پل ریورز (شان پن)در صحنه پایانی فیلم به اندازه یک شکلات یا چند سکه 5 سنتی است .تاکید داستان توجه  به عنصر فراموش شده  وجود آدمی  است. «روح »  همان  عنصری است که تمام حس های انسانی بر روی آن نقش می بندند. 
خوانده دوباره دیالوگ های پایان فیلم از زبان پل ریور خالی از لطف نیست:

چقدر توی 21 گرم جا میشه؟ 
چقدر از دست می ره؟
چطور 21 گرم از دست می دیم؟ 
چقدر باهاشون می ره؟
چقدر بدست میاد؟ 
چه اندازه بدست میاد؟
میشه 21 گرم
وزن 5 عدد 5 سِنتی 
وزن یک مرغ مگس خوار
وزن یک شکلات 
چقدر 21 گرم وزن داره؟